محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
119
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پيغمبر عليه السّلام بدين سخن شاد شد و سعد را فراز خواند و سر و چشم او بوسه داد و گفت : * ( يا سَعْدُ جَزاكَ الله عَن ديِنكَ وَعَنْ مُروءتِك وَعَهْدِك وَعَقْدِكَ خَيْراً . ) * و هم آنگه از شادى لشكر بر گرفت و سوى بدر پيشتر شد ، و از بدر به دو فرسنگى فرود آمد و چشم داشت تا لشكر قريش به سر چاههاى بدر فراز رسند . آنجا پيرى ديد از عرب و پيغمبر را نشناخت . پيغمبر عليه السلام او را گفت : اى پير ، چه خبر دارى از كاروان مكّه كه با بو سفيان بودند ؟ آن پير گفتا : كاروان به سلامت برفت و لشكر مكّه آمدند كه با محمّد و اهل يثرب جنگ كنند . پيغمبر گفتا چه خبر از قريش دارى و محمّد با اهل مدينه كجا است ؟ آن پير گفتا : نگويم تا شما مرا بگوييد كه شما كه ايد ؟ پيغمبر گفت : اى پير ، بگو تا ما نيز بگوييم . آن پير گفتا : ايدون شنيدم كه لشكر مكّه به فلان روز بيرون آمدند و فلان روز از جحفه برگرفتند ، و اگر آنكه مرا گفت راست گفت ، ايشان به فلان روز فلان جاى آيند ، و محمّد به فلان روز فلان جاى بود ، و اگر راست گفتند امروز فلان جاى است . و راست هم آنجا گفت كه پيغمبر فرود آمده بود به آب قرن . پيغمبر چون آن بشنيد جمّازه براند و برفت و ياران را بگفت كه لشكر قريش به فلان جاى آمده است و فردا به سر چاه بدر آيند . چون نماز ديگر بكردند ، پيغمبر على بن ابى طالب را و زبير بن العوّام را و سعد بن ابى وقّاص را بفرستاد به سر چاه بدر و گفتا بنگريد تا [ خبر ] لشكر قريش چه يابيد . ايشان به سر چاه بدر آمدند . به آخر روز ، قريش به دو فرسنگى بدر فرود آمده بودند و چهار پنج تن از چاكران و رهيان خويش را به سر چاه بدر فرستاده بودند تا آب برگيرند و خبر پيغمبر بجويند . چون ياران پيغمبر را بديدند بترسيدند و گفتند اين جمّازگان محمداند ، بگريختند . ياران پيغمبر از پس ايشان بتاختند و يكى غلام سياه را بگرفتند نام او عريض و كنيت او بو يسار ، و حبشى بود و غلام [ بنى ] عاص بن سعيد بود ، و گروهى گفتند غلام شيبة بن حجّاج بود ، و او را پيش پيغمبر بردند . على او را گفت : تو از آن كيستى ؟ گفت من از آن قريشم . گفتا : لشكر كجا است ؟ گفتا بر دو فرسنگى فرود آمده است و ما را به طلب آب فرستادند . گفتند